امروز ما سرها را به افتخار بالا گرفته, با اطمينان به اطراف خواهيم نگريست.چيزي در مايه هاي همرنگ جماعت بودن, بي خاصيت و آسوده.

 اين ما هستيم خائن ترين افراد ممکن به هجمه ي اتفاقاتي که اين همه سال است بر دانشجوي اين سرزمين روا داشته مي شود و بي ناله و منت, افتان و خيزان راه خود مي پيمايد.

و حال اين ما هستيم که هويت روزي را در تارترين خاطرات ذهني مان که به بهاي سنگين خون همشاگردي ديروزمان در گذر سال ها بدست آمده است با غريو سرخوشي, شوخي هاي کودکانه و ساز و آواز معامله مي کنيم.

چه بر سر ما آمد. زمانه ما را تا به کدام بزنگاه بي باوري رسانده است.

اين را مي شد به وضوح در مراسم روز به اصطلاح دانشجويي اين دانشگاه ديد و به خود باليد.

ما آنيم که دوباره و چند باره از چنين افتضاحي سر بيرون آورده, متولد مي شويم با کوله باري سبک از ارزش و اعتقاد, تنها شايد به مدد مشتي عدد و فرمول بي جان و البته افتخاری که باآن به افق خواهيم نگريست.