باران که بر رنج کوچه ها می بارد

   مژده ی سیاهی بر لب های منتظر می خواند.

  و عشق که تنها آغازی است برای از دست دادن ها.

  ماه مانده  بر پیشانی شب

  به خون کشیده شده و کم سو

  با لکه های کم عمق نور

 که می تاباند جنون را بر ویرانه های یقین.

 

  تنها بازماندگان حقیر!

 وامانده ی کدام فصل ناخوانده ی تاریخید

بر محراب خون نشان، داغ کدام گناه را

کدامین پرده ی پاره افتاده از شرم را

در سایه های وحشتتان تقسیم می کنید.

سکوت رادلبسته ی کدام حس غریب پستتان ساخته اید.

آیه های نجات را بر کدام حقیقت گداخته

در آن برهوت باور گردن زدید.

یادمان مرگ بزرگوارانه ی کدام خدا را به سوگ نشسته اید.

 

 

ترانه ای از آسمان بر این خاک سودا زده ی نفرینی به آواز در آمد.

فاخته ای بر گونه های به خون دویده ی شکنجه بوسه زد.

شانه های سنگین از ستم را مرهمی، بر موج موج درد

در این سهمگینی بی رگ و پی.

 

من از برای تو آمدم

با دست های خالی

بی عجزو خواهش بر درگاهم بیا.

بگذار تا نبض زمان به گوشه گیری این جان باز ایستد.

نه به وعده ی بهشت

به جلوه گاه خود آ.

رسول بی زینت من

نگار بی خاطر من

پرسش بی جوابت را فریاد کش...بگو

چهره ی در هم رفته ی ایمانت را سامانی بخش،

به زنگارهای پست و بلند تاریخ بسپار.

بی گذشته و نام به فردا سرک بکش.

 

بر آستانت خاموش گشته ام

دستم بر پنجره ی مهرت سست گردیده است

بی تو گاهی شب هنگام بر سیاهی شک می کنم.

تا شاید بر هشتمین ستاره از این فروغ ظلمانی افق سر زند،

بر این خاک دل مرده تاب گیرد،

زخم زند و آه به بیرون کشد.

 

و رستگاری را که میراث هیچ آینده ای نخواهد بود

به دستان من و تو بسپارد.

                                                                            س.عروج