یک یادآوری کوتاه
و اما پربار تر از یگانگی
به امید روزی، نفس کشیدنِ خورشید به مثابه حقیقتی که ناگزیر خواهد آمد
تولد یافته از پس ابرهای تزویر
بی آنکه حتی وجود کسی بر کنار تو در آن نزدیکی ها حس شود.
سروش کاظم زاده - یاسر سیدی
مرگ امید، آن زمانه که ابر و آفتاب را قضاوت کردیم و حکم را صادر.
دست بردار از این میکدهی سر به سری
پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری...
که فقط،
فکر کنی بهتری...
دست بردار و برو، ول کن این خم ساغری
ای عشق با تو حرف میزنم، ای رنج مگر آجری...
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است...
ای دهر تو بخور این راه را کلاً، که ما نخواستیم داوری...
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم...
ای کاش، ای کاش، ای کاش... کاشکی، کاشکی، کاشکی...
داوری، داوری، داوری... قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار... در کار، در کار، در کار...
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم، دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
حلقه بر در میزنیم، ما که خود فی نفسه چون حلقه بر دریم
زمانه به ما هیچ ندادهست یاوری (زمانه به ما هیچ نکردهست داوری)
خورشید به ما هیچ نکردهست مادری
درد میپیچد در دلمان یکهو،
درد میپیچد،
که هیچ نداریم انگار چیزی در سر
چون دوست دشمن است، شکایت کجا بریم؟
شکایت کجا بریم؟
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت
ای کاش، ای کاش، ای کاش... کاشکی، کاشکی، کاشکی...
داوری، داوری، داوری... قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی...
در کار، در کار، در کار... در کار، در کار، در کار...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ ساعت 17:51 توسط بامداد
|
این وبلاگ , وبلاگی است مستقل که اخبار , وقایع , اتفاقات و تمامی موضوعات مرتبط با پردیس بین الملل صنعتی شریف در کیش را انعکاس میدهد.