سایت نارنجی: چرا همه فکر می کنند که ربات ساختن کار سختیه و یا فقط مهندسین عزیز می توانند ربات بسازند؟! اگر اهل کار فنی باشید و آچار به دست در اتاق کارتان می چرخید حتما به دنبال کسی میگردید که بعد از پایان ساعت کاری پیچ و مهره ها و اقلام ریز را از روی میر جمع کرده و محیط را برایتان کمی مرتب کند. این ربات بی چاره ای که در تصویر مشاهده میکنید می تواند برایتان این کار را انجام دهد. عجیب است! تمیز کردن میز کار در پایان یک روز سخت کاری حتی برای این ربات بی چاره هم زجر آور است. به قیافه اش نگاه که بکنید متوجه می شوید. شما می توانید با داشتن اطلاعات کمی از الکترونیک و مکانیک با طی کردن 50 مرحله این ربات را برای خودتان بسازید. امیدوارم که روزهای کاری لذت بخشی در کنار هم داشته باشید .
ادامه مطلب
آن نقدها از آن باب بود (و هست) که نگارنده این سطور بر این باور است که حلقه مفقوده مشکلات و معضلات جامعه ایرانی، "فرهنگ" است و دگر هيچ.
مگر واحدهاي ديگر دانشگاهمان بي عيبند و ايراد؟ نه! اما ذي نفوذترين و يكي از مهمترينشان فرهنگيمان است و ضعيف ترينشان نيز هم(۱). بايستي نقد شود و باعث پيشرفت و ترقي آن.
اين واحد امروز سخت، و با حساسيت بيشتري كاري را انجام مي دهد و يا اساسا انجام نمي دهد چراكه ديده مي شود و دانشجو مي خواهد كه بيشتر داشته باشد و در خور. امروز اعضاي آن واحد اندكند و همين تعداد اندك، به جاي دفاعي از نوع "فرهنگي" و روشن بينانه كه جنس كاريشان بايد باشد، نوعي ديگر از دفاع از كارنامه فرهنگي-هنري دانشگاه را برگزيده اند. كه هر آنچه ساده است و "زرد" و زودباور عامي جامعه، حلال(حل كننده) و پوشاننده اصل مشكلات و نقايص نيست، كه درماني است و مسكني مقطعي و زودگذر براي آنان و خود درد.
بايستي كار كرد و تلاش و ابتكار را پيشه. كه عموما فرد، اشخاص، شخصيتها، شخصي سازي ها، فرد ستيزي، قضاوتهاي نادرست و ترويج اطلاعات ناسالم با استفاده از ابزارها، امكانات و جايگاهها بشكلي ناصحيح، چاره را نيستند. كه مهم است حرمت و كرامت افراد و تمكين به آراي متضاد، تواما. چرا كه افراد مي آيند و مي روند و آنچه مي ماند تاثيراتي است كه "من و شما" در محيطي كه در آنيم خواهيم گذاشت.
(۱) كه اين امر، مورد تاييد مسوولان دانشگاه نيز مي باشد/بنابر تاييد رياست دانشگاه، آقاي دكتر عسكري، در جلسه پرسش و پاسخ با دانشجويان/مورخ ۱۵ام اسفند 1386.
آن که می گفت ، ندانست
چه غم آلوده شبی بود
و آن مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت
و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ
بی که یک دم به خیالش گذرد
که فرود آید شب را
گویی
همه رویای تبی بود
چه غم آلوده شبی بود
آذر۱۳۴۰/احمد شاملو
^^^
من از آنگونه با خويش به مهرم
که بسمل شدن را به جان ميپذيرم
بس که پاک ميخواند اين آب ِ پاکيزه که عطشاناش ماندهام!
بس که آزاد خواهم شد
| از تکرار ِ هجاهای همهمه |
|
| در کشاکش ِ اين جنگ ِ بيشکوه! |
| و پاکيزهگي ِ اين آب |
|
| با جان ِ پُرعطشام |
| کوچ را |
|
| همسفر خواهد شد. |
و وجدانهای بيرونق و خاموش ِ قاضيان
که تنها تصويری از دغدغهی عدالت بر آن کشيدهاند
به خود بازم مينهند.
تير ۱۳۴۷/احمد شاملو
^^^
ما فریاد می زدیم: << چراغ! چراغ!>>
و ایشان در نمی یافتند.
سیاهی ی چشمشان
سپیدی ی کدری بود اسفنج وار
شکافته
لایه بر لایه بر
شباهت برده بر جسمیت مغزشان.
گناهی یشان نبود:
از جنمی دیگر بودند.
خرداد۱۳۶۷/احمد شاملو








